خانه داستان‌ها درباره ما
← بازگشت
شیفت شب و نوری که خاموش نشد روایت منتخب
لحظه‌های ماندگار

شیفت شب و نوری که خاموش نشد

ح
حسین نوریپرستار سیار · ۱۹ مهر ۱۴۰۵
⏱ 1 دقیقه

آن شب فهمیدم گاهی یک لبخند کوچک می‌تواند تمام خستگی یک شیفت طولانی را با خود ببرد. راهروها آرام بودند و نور چراغ‌ها روی کف بیمارستان کش آمده بود. در پایان شیفت کنار تخت بیماری ایستادم که روز سختی را پشت سر گذاشته بود. او آرام دستم را گرفت و گفت: ممنون که امشب تنهایم نگذاشتی. همان جمله کوتاه معنای مراقبت را برایم دوباره تعریف کرد.