روایت منتخب
لحظههای ماندگار
شیفت شب و نوری که خاموش نشد
آن شب فهمیدم گاهی یک لبخند کوچک میتواند تمام خستگی یک شیفت طولانی را با خود ببرد. راهروها آرام بودند و نور چراغها روی کف بیمارستان کش آمده بود. در پایان شیفت کنار تخت بیماری ایستادم که روز سختی را پشت سر گذاشته بود. او آرام دستم را گرفت و گفت: ممنون که امشب تنهایم نگذاشتی. همان جمله کوتاه معنای مراقبت را برایم دوباره تعریف کرد.